دست نوشته های من
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه ی دوستای خوبم که تو این مدت تنهاشون گذاشتم و ممنونم که تنهام نذاشتینو هوامو داشتین... ادامه داستان رو نوشتم اما نتونستم تمومش کنم بقیشو فردا ساعت ۶ بعد از ظهر آپ میکنم... ماه رمضونتون مبارک... التماس دعا رمز هم رمز قبلی امروز خانه ساکت و آرام بود و به گمانم همه به بعد از ظهر فکر میکردند،قرار بود بعد از ظهر عمو جان مرا عمل جراحی کنند... از اتاقم خارج شدم...نیما روی صندلی نشسته بود و کتاب میخواند،به طرف آشپزخانه رفتم...سارا مشغول تمیز کردن آشپز خانه بود...رو به سارا گفتم - و در حالی که کار هایش را انجام میداد گفت - - سارا دست از کار کشید ...جلو تر آمد و پرسید - آرام و به صورتی که کسی متوجه نشود رو به سارا گفتم - سارا نگران تر از پیش رو به من گفت - - - - ******* سلام به همه ی دوستای خوبم که تا الان برای آپ منتظرشون گذاشته بودم... بازم باید به همتون بگم از ته دلم عذر خواهی میکنم... امروز یه روز خیلی خوبه... روز تولد یک سالگی پسر دایی عزیزم **محمد پارسا** اینم عکس خوشگلش ******محمد پارسای عزیزم تولد یکسالگیـــــــــــــت مبارررررررررکککک****** دوستان ادامه ی داستان نوشته شد... رمز هم همون رمز قبلیه منتظر نظرات سازندتون هستم... آپ بعدی برای سه شنبه ی هفته ی بعده... فعلا دوستت دارم ، آنای تو -آنا؟؟!! آنا عزیزم بیداری؟؟ صدای مهربانی مرا به بیدار شدن دعوت میکرد چشمانم را آرام باز کردم سارا در کنار تخت من نشسته بود... با دیدن او احساس امنیت کردم به رویم لبخند زد و حوله ی خیسی را که در دست داشت بر روی پیشانیم گذاشت و گفت: -آنا!! تو چرا دیشب بدون این که چیزی بگی از خونه رفتی بیرون؟؟!! من و نیما کلی دنبالت گشتیم تا تونستیم پیدات کنیم...زیر بارون خیس خیس شده بودی،الان هم که حسابی تب کردی و باید خوب استراحت کنی. سارا دوباره لبخندی زد و خواست که از اتاق خارج شود ناگهان دوباره برگشت و به طرف من آمد و از من پرسید: -آنا؟؟نیما به من میگفت که پای تو قابل درمانه!! درسته؟؟ آرام به او جواب دادم: -بله...درسته اما عمو حاضر به جراحی کردنش نیست...
پ ن:دوستان آهنگو عوض کردم ...قدیمیه ولی واسه دل خودم گذاشتمش...اینو فریناز و گل مریم بیشتر میفهمن پ ن ۲:راستی کادوی تولد یادتون نره اول از همتون یه عذر خواهی بکنم که آپم اینقدر دیر شد...شرمنده... آخه آپ کردن داستان اونم تو امتحانات خیلی سخته و یه عذر خواهی دیگه از دوستانی که برای آپ خبرشون میکنم اما داستان رو دنبال نمیکنن و مجبورن پست تکراریه من رو ببینن... داستان که فعلا ادامه داره ولی سعی میکنم همراه داستان چیزهای متفاوتی هم آپ کنم...مثلا امروز به درخواست داداش آرمان میخوام چند تا جک براتون بنویسم که یکم از حال و هوای گرفته وبلاگستان بیرون بیاین... دوستای عزیزم ادامه داستان رو نوشتم و رمز هم همون رمز قبلیه... اینم از جکها...امیدوارم خوشتون بیاد *************************************************** ۴- غضنفر میگن برای خمیر دندون پونه اگهی بساز می گه خمیر دوندونه پونه چشم رو نمی سوزونه ----------------------------- ۵-سوال کنکور مونگولها در مونگولستان : سرعت نور چقدر است الف :زیاد است ب : بد نیست ج : شما خوبید ----------------------------- ۶-اولی میدونی چه نوع موزی خوبه دومی نه اولی اشکالی نداره از یه میمون دیگه میپرسم ----------------------------- ۷-تورا به اندازه تمام انگشتان دستم دوست دارم ارادتمند شما مار ----------------------------- ۸-یه روز یه مرد میره بانک میگه آقا تمام موجودی من بدید میگره پولهاشو میشماره میگه درسته بزار سر جاش ----------------------------- ۹-میدونی نبات کیلوی چنده؟.....نقل چه طور؟.... اونم نمیدونی از قدیم گفتن خر چه داند قیمت نقل ونبات ----------------------------- ۱۰-آيا مي دونيد چرا حوا خوشبخت بوده؟ براي اين که شوهرش آدم بوده ----------------------------- ۱۱-يه روز به يک مرد مي گن: يک جمله بساز که توش آب باشه؟ ----------------------------- ۱۲- اولي: زودباش قطار ميره ----------------------------- ۱۳- يه سوسکه مي ره جلوي آينه، ميگه: واي سوسک!! ----------------------------- ۱۴-يه روزغضنفر با پسرش گر گم به هوا بازي ميکنه جو زده ميشه بچشو ميخوره ----------------------------- ۱۵- يارو داشته پسرشو در مورد ازدواج نصيحت مي كرده، مي گه: پسرم خواستي زن بگيري، برو از فاميل زن بگير.. ببين تو همين دور وبر خودمون، داييت رفته زن داييت رو گرفته... دوستت دارم آنای تو... عمو سز سخت تر از آن بود که فکر میکردم... بارها منو نیما با او حرف زدیم اما او زیر بار عمل نمیرفت... نمیدانستم چطور باید عمو را راضی کنم...گاهی اوقات در برابر سوال ما سکوت میکرد و هیچ نمیگفت و گاهی محکم در برابر ما می ایستاد... رفتار عمو برایم مبهم بود...سر سختی عمو برایم عادت شده بود...تا جایی که هم من و هم نیما اصراری در این زمینه نکردیم... ******* هر روز کنار رودخانه رفتن حس قشنگی را به من دست میداد که باعث میشد غمهایم را برای مدتی فراموش کنم... یک روز که در خانه بودیم،صبح که از خواب بیدار شدم احساس سرما کردم...و عطسه های بعد از آن به من یقین داد که سرماخورده ام... نیما وارد اتاقم شد و گفت: -صبح بخیر آنا!!!...کی بیدار شدی؟؟...من الان دارم میرم کنار رودخونه...تو هم میای؟؟ -سلام نیما...ای اش میتونستم بیام... -ببینم مگه مشکلی پیش اومده که نمیتونی بیای؟؟ -همین الان فهمیدم که یکم سرما خوردم...به نظرمامروز توی خونه بمونم برام بهتره... -البته که باید توی خونه بمونی...من تنها میرم کنار رود خونهو به پدر بزرگ میگم برات دارو بیارهتا هر چه زود تر پیشگیری بشه.... -ممنونم نیما...واقعا ممنونم...امیدوارم کنار رود خونه بهت خوش بگذره... سرماخوردگی بدی بود...اما به لطف عمو تا حدودی بهتر شدم...تقریبا ظهر بود که نیما به خونه برگشت و من در اتاق بودم... صدای نیما را شنیدم که بلند خطاب به عمو میگفت: -پدر بزرگ یه مریض داریم...حالش اصلا خوب نیست...
سلام... سلامی به دل شکسته ی خودم... دوستان ادامه ی داستان رو نوشتم... تا آخر این داستان میمونم و بعد .... خیلی از دوستام رفتن... شاید دوباره برگردم اما نمیدونم کی... شاید وقتی که پام به دانشگاه باز شد... رمز هم همون رمز قبلیه... منتظر نظرات سازندتون هستم... شرمنده اگر نمیتونم بهتون سر بزنم...اینروزا حال خوشی ندارم... فکر کنم فقط منم که اینو ننوشتم... منم امیدوارم بازم دالتونا کنار هم جمع بشن... منم این چهار تا رو کنار هم دوست دارم... امیدوارم به زودی... سوفیا محمد گل مریم فریناز دوستت دارم آنای تو... -عمو ...عمو جان... -چیزی شده دخترم؟؟...چرا اینقدر هیجان زده ای؟؟ نیما به سرعت به طرفم آمد و گفت: -آنا اتفاقی افتاده..؟؟ هیجان زده بودم نمی دانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت... ناگهان عمو رو به من گفت: -دخترم دوباره خواب بدی دیدی ؟؟..چیزی تو رو ناراحت کرده؟؟ -عمو جان پای من درد میکنه!!! -پاهات؟؟ -بله...پای بی حس من به در اومده...این چه مفهومی میتونه داشته باشه؟؟ عمو که ایستاده بود خم شد و به پای من نگاهی انداخت...و بعد پرسید: -دخترم الان این دفعه اولیه که پاهات به درد اومده؟؟ -بله عمو جان...اما با این که درد میکنه نمیتونم تکونش بدم... عمو روی پاهایش نشست و به دقت پای مرا معاینه کرد... نیما کنجکاوانه به کار عمو نگاه میکرد... پس از مدتی عمو از جاش بلند شد و رو به من گفت: -دخترم پای تو قابل درمانه اما با تیغ جراحی... نیما به سرعت حرف عمو را قطع کرد و رو به عمو گفت: -پدر بزرگ شما میتونید این کارو بکنید؟؟یعنی پاهای آنا خوب میشه؟؟پدر بزرگ شما عملش میکنید مگه نه؟؟ عمو اخمهاش در هم رفت و به نیما نگاه عمیقی انداخت و گفت: -من دیگه به تیغ جراحی دست نمیزنم... و من و نیما را ترک کرد... سلام دوستان عزیز... یه عذر خواهی بزرگ به همتون بدهکارم...که برای آپ قبلی نتونستم خبرتون کنم...و نتونستم به دوستای مهربونی که بهم سر زدن سر بزنم... خیلی سرم شلوغ شده...باید تا هفته ی دیگه نزدیک به ۶۰ تا بوم تحویل بدم...هنوز یکمیش مونده... واسه همین زیاد نمیتونم به همتون سر بزنم...ایشالا بعد از امتحانات و ژوژمان هنری به همتون سر میزنم... دوستای خوبم اینم از ادامه داستان... رمز هم همون رمز قبلیه... دوستت دارم ، آنای تو امروز همه ساکت و خموش در خود فرو رفته بودند...عمو روی صندلی چوبی اش نشسته بود و سخت در فکر بود...نیما هم خیره به گردنبندی که در دره پیدا کرده بودیم به دنبال نتیجه افکارش بود...من هم بی حوصله روی ویلچر نشسته بودم... به خواب آن شب فکر میکردم...گویی خاطراتی برایم زنده شده بود...آن چهره برایم آشنا بود...نمیدانم که بود...ولی نسبت به آن حس غریبی نداشتم... ولی آن صدا...فریاد...و صدای دلخراش جیغ دخترک مدام در گوشم میپیچید...احساس آزردگی میکردم... در فکر بودم که ناگهان ویلچرم به حرکت در آمد... از فکر بیرون آمدم و به پشت سرم نگاهی انداختم...نیما بود...خطاب به او گفتم: -شما منو کجا میبرین؟؟ -میخوام باهم حرف بزنیم...باید باهات حرف بزنم... -در چه مورد؟؟ -گردنبند....
پ.ن:دیشب فهمیدم چقدر بعضی از دوستی ها پشت این قاب شیشه ای میتونه خوب و قشنگ باشه... پ.ن:دوستان بلاگفا...منو ببخشید...خواستم خبرتون کنم اما رمز قسمت نظرات برای من باز نمیشد...نمیدونم علت از کجاست...شرمنده.. سلام به دوستای مهربونم... ایشالا که شاد و سرحالین... اینم از ادامه داستان.... رمز هم همون رمز قبلیه... منتظر نظرات قشنگتون هستم... اینم یکی دیگه از شعرام... این اولین شعر عاشقانه ای بود که گفتم... خیلی ابتداییه... ولی گفتم بذارم بد نیست... عشق عشق من تنهام نذار پیشم بمون میدونی دوستت دارم اندازه هفت آسمون میدونی جونمو میدو واسه اون ناز نگات میدونی که دلم فقط عشق تو رو میخواد چشای تو منو جادوم میکنه همیشه اون لحن صدات دلم رو آروم میکنه شب و روز دل من واسه ی تو پر میکشه تا ابد دوستت دارم،فقط تو رو تا همیشه عزیزم تنهام نذار ،منو فراموشم نکن عشق منو قبول کنو یکدفه خاموشم نکن عشق من تنهام نذار پیشم بمون میدونی دوستت دارم اندازه هفت آسمون دوستت دارم ، آنای تو... - سلام دخترم...چیکار کردی با خودت...نیما همه چیز رو برام تعریف کرد... -سلام عمو جان...واقعا معذرت میخوام...که شما رو تو درد سر انداختم...و ناراحتتون کردم... عمو لبخندی زد...و در حالی که به طرف من می آمد گفت: -دخترم تو نباید جز سلامتی خودت به چیز دیگه ای فکر کنی...باید خیلی خوب از خودت مراقبت کنی... من هم با لبخندی پاسخ سخنان عمو جان را دادم... عمو پس از این که کمک کرد تا روی تخت بنشینم...سینی غذا را روی پایم گذاشت...و کنار تخت من نشست... در حالی که غذایم را میخوردم عمو جان با من صحبت میکرد... -دخترم تو باید خیلی مواظب سلامتی خودت باشی...وقتی نیما جریان رو برای من تعریف کرد خیلی نگران شدم...اما الان خدا رو شکر حالت خوبه... -بله عمو جان شما درست میگین...راستی آقا نیما کجان؟؟؟ -دخترم نیما خوابیده...اون خیلی خسته بود... نگاهی به پنجره انداختم...بله...هوا تاریک بود...به کلی از زمان جدا شده بودم... (بقیه در ادامه مطلب)
پ.ن:اینروزا به خاطر یه موضوعی دو دل شدم... تجربه ی سختیه...ای کاش میشد به همه چیز ساده نگاه کرد... پ.ن:آهنگو عوض کردم...قشنگه...بهش گوش بدین.... سلام دوستای مهربونم... این قسمت داستان هم نوشته شد...رمز هم همون رمز قبلیه... امروز علاوه بر داستانم شعری رو که چند روز پیش نوشتمش رو میخوام براتون بذارم... ...حرفه ای نیست...خواستم تغییرش بدم...اما نشد... ولی خب...گفتم بنویسمش...امیدوارم که خوشتون بیاد ... خسته ام خسته از لبخند اجباری خسته از حرفای تکراری خسته از بود و نبود تو خسته از شبهای بیداری خسته از اشک چشای سرخ خسته از چشم انتظاری خسته از دل شکسته خسته از زخمای کاری خسته از یه قلب عاشق خسته از دل بی قراری یاد اون شب زیر بارون مونده چترش یادگاری من با اون حس قشنگت شدم از خودم فراری خستم از چشای خیسم پاک کن این اشکای جاری مونده یادم اون نگاهت تا ابد توی قلبم جایی داری سوفیا
دوستت دارم آنای تو... احساس کردم که صورتم خیس است و هر لحظه خیس تر میشد...گویی قطرات باران به صورتم میچکید...چشمانم را آرام باز کردم،باز آن مرد جوان مقابل من بود و با پنجه هایش قطرات آب را به صورت من میریخت... با مهربانی به رویم لبخند زد... ضعیف بودم...انگار که جانی در بدن ندارم...خواستم دوباره چشمانم را ببندم که آن مرد جوان به سرعت گفت: -نخواب ...خواهش میکنم...خواب برای تو مضره...با این ضربه ای که به سرت خورده نباید بذارم که بخوبی...میخوای روی تخت بشینی؟؟ با حرکت سر گفته اش را تایید کردم... بالشی را پشت من قرار داد و کمکم کرد تا به بالش تکیه دهم...وقتی روی تخت نشستیم رو به او کردم و گفتم: -من چقدر خوابیدم؟؟...شما چقدر وقته که اینجایین؟؟ او هم لبخندی زد و در حالی روی صندلی کنار تخت مینشست گفت: -من خیلی وقت نیست که اومدم...اما وقتی رسیدم دیدم بیهوش افتادی روی زمین...خیلی ترسیده بودم....تو رو گذاشتمت روی تخت...چند بار صدات زدم اما بیدار نشدی...سریع غذایی دست و پا کردم...دوباره صدات زدم خوشبختانه چشماتو باز کردی...اما تو فاصله ای که من رفتم تا برای تو آب بیارم دوباره به خواب رفته بودی...و بعد خیلی سریع بیدارت کردم... تو مدت خیلی زیادی نیست که خوابیدی...فکر میکنم ۵ دقیقه... با تعجب به حرفهای آن مرد جوان گوش میدادم...او راست میگفت...هوا هنوز روشن بود...پس خیلی وقت از آن حادثه نگذشته بود...بعد از آن رو به آن مرد گفتم: -شما چطور اومدین توی خونه؟؟...چرا عمو جان تا الان نیومدن؟ -خب راستش من کلید اینجا رو دارم...پدر بزرگ هم وقتی هوا تاریک شد بر میگردن...و بعد با چهره مظلومانه ای رو به من گفت: -البته من میبخشی که بدون اجازه وارد شدم...
پ.ن:اینروزا خیلی خوش خیال شدم...اما چه فایده که فقط یه خیال باطله...الان فهمیدم خیلی از آدما رو نمیشه دقیق شناخت...نباید زود بهشون اعتماد کرد...چون از اعتمادت سو استفاده میکنن...برای خودم متاسفم سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به دوستای عزیزم... از همتون عذر میخوام که اینقدر دیر شد.... درسام خیلی سنگین شده بابت پست قبلی هم عذر میخوام آخه یکم تند رفتم...از این بابت هم منو ببخشید... این قسمت داستان رو هم نوشتم...دوست دارم نظریه ها و انتقاداتتون رو بهم بگین... بازم از حضور و توجهتون ممنونم... رمز هم همون رمز قبلیه.... راستی آهنگ قبلی وبم شاد بود آهنگ وب رو هم عوض کردم....امیدوارم خوشتون بیاد... با تشکر وافر از شما دوستان عزیز... دوستت دارم ، آنای تو با صدای آرام و مردانه ای چشمانم را باز کردم...ناگهان مقابل چشم خود مرد کهنسالی را دیدم...اولش کمی ترسیدم اما وقتی با مهربانی به رویم لبخند زد آرام تر شدم...پیر مرد پشتش را به من کرد و به طرف دیگر ساختمان حرکت کرد...از این فرصت استفاده کردم و به اطراف نگاهی انداختم ...خانه ای قدیمی از چوب ساخته شده بود...تختی که من روی آن خوابیده بودم به دیوار سمت راست تکیه داده شده بود...قفسه ای هم در سمت چپ بود که احتمالا در آن از گیاهان دارویی نگهداری میشد....و کنار تخت هم میز تحریر فرسوده ای بود که کتابهای زیادی روی آن چیده شده بود ...در قسمت رو به رو هم که انگار آشپز خانه بود...ولی جالب اینجا بود که هیچ مرزی میان آشپز خانه و اتاق دیده نمیشد...این ساختمان چهار در داشت... که نمیدانستم پشت آن در ها چیست...هیچ انسی به آن خانه نداشتم...در افکار خود بودم که ناگهان پیر مرد از یکی از آن چهار در وارد شد.... سلام به همه ی دوستای خوبم... امیدوارم عید حسابی بهتون خوش گذشته باشه.... میدونم که بعضیاتون به سفر رفته بودین و حسابی بهتون خوش گذشته....ایشالا که همیشه به همتون خوش بگذرزه... فردا هم که ۱۳ به دره...من دارم میرم به دل طبیعت...میخوام یه روزو با طبیعت باشم... بهم آرامش میده... ایشالا ۱۳ به شما هم خوش بگذره... اینم از ادامه ی داستان... امیدوارم خوشتون بیاد... رمز هم همون رمز قبلیه...
یه تشکر ویژه از گل مریم عزیزم...بابت آهنگی که بهم داد...بچه ها برای سرگرمی آهنگ حالم بده رو گذاشتم رو وب...امیدوارم خوشتون بیاد... دوستت دارم ، آنای تو -آنا یه خبر خوش واست دارم!! -تو این اوضاع و احوال هیچ چی نمیتونه منو خوشحال کنه!! -خب راستش چی بگم...شاید تو درست بگی ...ولی این خبر با همه ی خبرا فرق میکنه...اصلا تو میدونی من میخوام در مورد چی حرف بزنم که اینجور قیافه گرفتی؟؟ -نه..از کجا باید بدونم...اینجور که تو حرف میزنی انگار خبر مهمیه که اینقدر برای گفتنش عجله داری... -معلومه که مهمه..اونقدر مهمه که من امشب به خاطرش اینجا موندم... -خب بگو میشنوم...میخوام بدونم چی باعث شده تنها دوست من برای یک شب با من باشه... -متاسفم...خودت باید حدس بزنی... -سارا خواهش میکنم بگو...اصلا حوصله ی فکر کردن ندارم...خیلی خوابم میاد... -باشه...حالا که اینطور میخوای منم بهت میگم...خب...قراره که فردا...فردا...آرش و آرشین به اینجا بیان...پدرت اونا رو در جریان گذاشته... -اوه...واقعا..پس فردا خیلی کار داریم... -آنا...تو از شنیدن این خبر خوشحال نشدی؟؟ - به نظرت باید خوشحال بشم؟؟...نیمی از ناراحتی های مادر به خاطر دوری از اونا بود...چطور میتونم شبهایی رو که مادر به خاطر اونا گریه میکرد رو از یاد ببرم...چطور میتونم موقعی رو که مادر فهمید آرشین با دختری که دو سال از خودش بزرگتر بود ازدواج کرده...و ناراحت شد ،از یاد ببرم؟؟...تو چه توقعی از من داری؟؟؟...توقع داری بعد از دو روز که از مرگ مادر گذشته تمام این اتفاقات رو فراموش کنم؟؟...نه...نمیتونم...من قدرت این کارو ندارم...اونا توی این سه سال حتی برای یک هفته هم به اینجا نیومدن...اونوقت حالا که مادر مرده دارن میان اینجا که چی بگن...؟؟....به نظرت با اومدن اونا مادر زنده میشه؟؟...یا میتونه وجودشون مثمر ثمر باشه...اونا فقط دارن میان اینجا که تاسفشون رو به ما نشون بدن و بگن که ما هم نسبت به مادر محبت داشتیم...نه سارا...وجود اونا هیچ دلگرمی ای به من نمیده... -آ...آنا...تو داری چی میگی؟؟...من نمیدونستم که اونا باید تو نظرت اینقدر منفور باشن...تو داری جوری حرف میزنی که انگار اونا هیچ قلبی توی سینشون ندارن...سارا اونا برای خوش گذرونی به اونجا نرفتن...این رو هم خودت میدونی و هم مادرت میدونست...هر مادری هم وقتی از بچه هاش دور باشه دلتنگ میشه....اونا برادر های تو هستن...و مادر شما هم یکیه....چطور میتونی اینطور محبت اونا رو تعبیر کنی؟؟...اونا دارن به خاطر مادرشون میان...دارن میان تا جبران کنن...اما نه در حق مادرت بلکه در حق تو و پدرت...تو نباید اینطور در مورد اونا فکر کنی...مگه میشه اونا در مورد این اتفاق ناراحت نشن...امیدوارم این افکار پوچ رو از سرت بیرون کنی... -آره سارا...تو راست میگی...من داشتم پرت و پلا میگفتم...امیدوارم ناراحت نشده باشی...اینروزا اصلا اعصابم سر جاش نست...من خیلی احمقم...چطور تونستم بهترین دوستم رو ناراحت کنم...دوستی که بعد از مدتها میخواد امشب رو با من بگذرونه...خواهش میکنم منو ببخش... -آنا ...اخلاق تو واقعا پیش بینی نشدست...لطفا بگیر بخواب...چون فردا خیلی کار داریم...در ضمن منم خیلی خوابم میاد... -اوهوم...شب بخیر... ****** «بقیه در ادامه مطلب»
پ۰ن:دوستان با وقت کمی که داشتم نتونستم همه ی دوستان رو خبر کنم... معذرت از دوستایی که خبرشون نکردم... سلام به دوستای عزیزم... اومدم که داستانمو براتون بنویسم... این داستان رو وقتی اول راهنمایی بودم نوشتم...اما اون موقع یه داستان کوتاه بود...که توی مسابقات داستان نویسی رتبه اول استانی رو آوردم...اما سال بعدش تصمیم گرفتم موضوع داستان رو عوض کنم و یک رمان بنویسم... الان دقیقا ۵ ساله که دارم رو این رمان کار میکنم ولی حالت بیان این داستان برای ۵ سال پیشه... پس اگر اشکالی توی حالت بیانش بود منو ببخشید چون زمانی که این داستان رو مینوشتم هنوز یکم بچه بودم... در ضمن این داستان هم مثل داستان قبلی رمز داره...اگر کسی دوست داره این داستان رو ادامه بده...لطفا تو قسمت نظر سنجی بهم بگه تا رمز رو بهتون بدم... این داستان هر هفته نوشته میشه... اگر انتقادی از داستان دارید ممنون میشم که در قسمت نظر سنجی بهم بگین... امیدوارم که از داستان من خوشتون بیاد... دوستت دارم،آنای تو بر سر مزار مادرم نشسته بودم،گو گو «بقیه در ادامه مطلب»
پ.ن:دوستان این داستان هر پنجشنبه و یا جمعه نوشته میشه... ممنون از شما سلام به همه ی دوستای گلم... دیروز ۳ اتفاق خیلی خوب افتاد....که من بابتش خیلی خوشحال شدم... اولیش اینکه دو نفر از بهترین دوستام به آرزوشون رسیدن....و من براشون آرزوی خوشبختی میکنم و امیدوارم سالهای سال در کنار هم شاد باشن.... و دیگه اینکه دیروز تولد دوست عزیزم شیوا جون بود که الانه ۱۵ سالش شده...و امیدوارم ۱۲۰ سال عمر کنه... و اتفاق خوب بعدی این بود که تونستم این داستانم رو تمومش کنم که از این بابت خیلی خوشحالم... راستی دوستای گلم این قسمت رمز نداره و شما میتونین به راحتی داستان رو بخونین.... این عکس خوشگل هم تقدیم به همه ی دوستای خوبم ارثیه ی پدر بزرگ نمیدانستم چه باید بکنم...از طرفی مادرم صدایم میزد و نمیتوانستم بیشتر از این در اتاقم بمانم...از طرفی هم آمادگی مقابله با این مهمانان را نداشتم...نفس عمیقی کشیدم و با دلی شکسته از اتاق بیرون آمدم...با ورود من به سالن...مهمانان از جایشان بلند شدند....بعد از سلام به آنان در کنار مادرم و مادر بزرگ نشستم و تصمیم گرفتم چیزی نگویم...مدتی به سکوت گذشت...و اینبار آن زن بود که سکوت را شکست و با ناز و کرشمه ی وقیحانه ای قری به سر و گردن داد و رو به مادرم گفت: -خانوم شایانی نمیدونید وقتی اون شب پریسا جون رو تو عروسی دختر بزرگتون دیدم ...از همون اول گفتم این دختر باید عروس من بشه... و مادرم لبخندی زد و در جواب گفت: -شما لطف دارید خانوم یاوری...پریسا کوچیک شماست... مادر بزرگ هم وارد بحث شد و خطاب به بقیه گفت: -فکر میکنم این دو تا جوون حرفایی برای گفتن داشته باشن....هر چی باشه گذشته از انتخاب بزرگتر ها این دو تا جوون هستند که باید باهم کنار بیان... و آن زن در جواب مادر بزرگ با همان ناز و عشوه ای که دور از سن و سالش بود گفت: -واه خانوم بزرگ ...از شما بعیده...یعنی شما به ما اطمینان ندارین...پسر من که هیچی کم نداره...پول نداره که داره...ماشین نداره که داره...خونه نداره که داره...ماشالا هزار ماشالا خوشگل و خوشتیپم که هست...الان همه دخترا آرزو دارن با همچین مردی ازدواج کنن...ولی باز اگه این تصمیم پریسا جون هم هست من حرفی ندارم...هر چی پسرم بگه... در این لحظه مادر و مادر بزرگ نگاه معنا داری به یکدیگر دوختند ...و مادر بزرگ برای اینکه این بحث را پایان دهد...موضوع را عوض کرد و رو به پسر خانم یاوری گفت: -ماشالا...حالا این آقا پسر ما چند سالشونه؟؟...چیکار میکنی پسرم؟؟ که باز آن زن قبل این که پسرش حرفی بزند شروع به صحبت کرد و گفت: -خدا حفظتون کنه خانوم بزرگ...پسرم الان ۳۰ سالشه و تو شرکت پدرش کار میکنه... -زنده باشه ایشالا... خلاصه آن شب هر جور که بود با فخر فروشی های خانم یاوری پایان یافت ...احساس خوبی نسبت به آن خانواده نداشتم...باید اعتراف کنم بعد از آمدن خواستگارم بیشتر به امیر فکر میکردم... « بقیه در ادامه مطلب» دوستان خوبم با یک عذر خواهی ویژه از همتون باید بگم وبم بهم خورده بود...و پست آخر حذف شده بود... اما به یاری خدا و شما دوستان خوبم درستش کردم... حالا میتونید داستان رو بخونید...رمز هم همون رمز قبلیه... باز هم ممنون که میاین پیشم... ارثیه پدربزرگ قلبم به تندی میزد.... نمیدانستم چه باید بکنم....پشت در اتاق ایستادم و صبر کردم تا ببینم چه میشود...چشمانم را بستم...صدای قدم های امیر را که شمرده شمرده به در اتاق نزدیک میشد را میشنیدم...صدای پا قطع شد....قلبم تندتر از قبل میزد....چشمانم را باز کردم...امیر دستگیره ی در را فشار میداد....بار دوم مطمئن شد در اتاق قفل است پس به آرامی گفت: -کسی توی اتاقه؟؟ به شدت ترسیده بودم...نه از این که امیر مرا ببیند...از آن عکسی که در دست داشتم....غرورم اجازه نمیداد عکس را سر جایش برگردانم...امیر دوباره تکرار کرد: -کسی توی اتاقه؟؟؟؟؟ میترسیدم جوابش را بدهم پس سکوت کردم...دیگر صدای امیر را نمیشنیدم....او دیگر سوالش را تکرار نکرد...به در نزدیک شدم ...صدایی نمی آمد....مطمئن بودم امیر پشت در است...پس صبر کردم....بعد از مدت کوتاهی صدای امیر را میشنیدم که از اتاق دور میشد...به در اتاق نزدیک شدم....صدای پا را به وضوح میشنیدم....تا جایی که صدای پا کمتر و کمتر میشد،پس از این مطمئن شدم امیر رفته است...در اتاق را به آرامی باز کردم...به چپ و راست نگاهی انداختم تا مطمئن شوم کسی مرا نمیبیند،آرام آرام قدم بر میداشتم....به پله ها نزدیک میشدم که صدای پایی را شنیدم...ترسیدم که امیر باشد...برگشتم تا ببینم چه کسی پشت سر من است...بله خودش بود...امیر پشت سر من بود....او خیره به نگاه میکرد...تعجب کردم....خشونتی در نگاهش نبود...مثل همیشه معصوم به من خیره شده بود...مدت کوتاهی به یکدیگر نگاه میکردیم که امیر آرام آرام به طرف من آمد...روبه رویم ایستاده بود...چشم در چشم یکدیگر ایستاده بودیم....سرم را پایین انداختم تا از نگاه نافذش دور بمانم...با صدای آرام دلنشینی گفت: -پریسا تو اینجایی؟؟؟!!!داشتم دنبالت میگشتم!!! واقعا هول کرده بودم...خیلی خود را کنترل کردم تا صدایم نلرزد...نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -دنبال من؟؟با من کاری داشتین پسر دایی؟؟ امیر سرش را پایین انداخت و مانند کسی که از گفتن چیزی ابا داشته باشد گفت: -خب آره...دنبالت میگشتم چون میخواستم یه چیزی رو بهت بگم... کمی آرام گرفتم ...احساس کردم چیزی از ترس من نفهمیده است....در این مدت زمانی که با امیر صحبت میکردم دست هایم را روی کمرم قفل کرده بودم و عکس را در دستانم گرفته بودم تا امیر آن را نبیند... با صدایی کنترل شده تر گفتم: -پسر دایی اتفاقی افتاده؟؟؟...میتونم کمکتون کنم؟؟... - نه نه..اتفاق که نه....میخواستم در مورد خودم بهت بگم...که... کمی نگران شدم و بلافاصله گفتم: -برای خودتون اتفاقی افتاده؟؟...چی شده پسر دایی؟؟... واو طوری که از گفته اش پشیمان شده باشد حرفش را خورد و موضوع بحث را کرد و رو به من گفت: -نه دختر عمه خودت رو ناراحت نکن...اما یه سوال؟؟دختر عمه شما برای چی اومده بودین بالا؟؟؟ احساس کردم تمام بدنم گر گرفته است...نمیدانستم چه جوابی باید بدهم...در خود بودم که ناگهان صدای مادرم از طبقه ی پایین آمد که میگفت: -پریسا؟؟...پریسا مادر کجایی؟؟شیوا جون پریسا رو ندیدی؟؟؟ در دل خدا را هزار مرتبه شکر میکردم...مادرم واقعا فرشته ی نجات بود...پس قیافه ی حق به جانبی به خود گرفتم و رو به امیر گفتم: -پسر دایی فکر کنم من دیگه باید برم...مامانم داره صدام میزنه...حتما باهام کار داره... و بعد با صدای بلندتری که مادرم بشنود گفتم: -مادر جون من بالا هستم...الان میام... بچه ها دست بزنین شادی کنین.... امروز تولد مامان بزرگمه.... مامان جونم حالا دیگه ۶۹ ساله شده... هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بچه ها بیاین همه با هم واسه مامان بزرگم شعر تولد تولد بخونیم..... بچه ها من که کادومو به مامان جونم دادم .... کادوی شما چیه؟؟؟ این قلب خوشگل تقدیم به مامان جونم... بچه ها آهنگ وبلاگم رو به خاطر تولد مامانجونم برای یک هفته عوض کردم.... امیدوارم خوشتون بیاد.... سلام سلام.... دوستای خوبم ممنون از همتون که با نظر هاتون همراهیم میکنید..... دوستان عزیزم....برای خوندن متن کامل این قسمت باید از رمز مطلب قبلی استفاده کنین.... امیدوارم از این قسمت داستان هم خوشتون بیاد.... ارثیه ی پدر بزرگ همه با نگاه هایی پرسش بار و چشمانی در آمده از حدقه به پروین و آن مرد و زن نگاه میکردند.... که پس از سکوت کوتاهی پروین متوجه نگاه دیگران شد و مانند کسی که چیزی یادش آمده باشد گفت: -آها...یادم رفت معرفی کنم...ایشون خانوم کمالی هستن و ایشون هم پسر خانوم کمالی هستن....راستش خب...چطور بگم... که مادر بزرگ از جا بلند شد و در حالی که به طرف پروین و خانم کمالی میرفت خطاب به پروین گفت: -پروین جون مادر حالا چرا دم در نگهشون داشتی؟...زشته مادر جون...بفرمایین داخل خانوم کمالی...بفرما پسرم...بفرمایین بالا بشینین.... خلاصه بعد از این که مهمانهای ما داخل شدند... خانم کمالی جریان را به کلی تعریف کردند...و فهمیدیم که خانم کمالی صاحب باغ همسایه هستند که مدتی بیشتر نیست که به اینجا آمده اند و به خاطر مادر بزرگ هر هفته که به باغ می آیند سری هم به باغ میزنند...اما وقتی امروز به باغ آمده بودند متوجه میشوند که در باغ باز است که به همین دلیل پسر خانم کمالی که محمد نام داشت به داخل باغ می آید تا مطمئن شود که کسی در باغ نباشد که میبیند پروین در حال چیدن انار است....و فکر میکند که پروین مخفیانه به داخل باغ آمده و همین سبب میشود که پروین از حضور محمد کمالی بترسد...بعد از آن به خاطر تاخیر آقا محمد،خانم کمالی وارد باغ میشود و میبیند که پروین و پسرش در حال صحبت کردن هستند که بعد از آن هم خانم کمالی جریان را از پسرش میشنود...و بعد از شنیدن ماجرا پروین آنها را به داخل خانه می آورد.... «بقیه در ادامه مطلب» سلام به دوستای مهربونم..... از نظر های قشنگتون هم ممنون....خیلی لطف کردین.... دوستای عزیزم...شرمنده...ولی این قسمت هم رمز داره...و رمز رو به دوستانی که مشتاق خوندن داستان بودند دادم.... از تعریف هاتون واقعا ممنونم....ویک تشکر ویژه از همتون که تا الآن داستان من رو دنبال کردین.... اگر کسی هست که رمز رو نداره حتما در قسمت نظر سنجی بگه تا رمز رو در اختیارش بذارم.... ارثیه ی پدر بزرگ همانطور که نشسته و به درخت تکیه داده بودم،صورت خود را به عقب برگرداندم تا ببینم چه کسی به من مینگرد. ناگهان با دیدن امیر که خیره به من به درخت تکیه داده بود یکه خوردم و احساس کردم عرق شرم بر پیشانیم روان است،شرمزده و خجالت زده سر بلند کردم و به امیر گفتم: -پسر دایی....شما کی اومدین؟؟؟؟چطور منو پیدا کردین؟؟؟؟ سپس لبخند زیبایی بر لبانش نقش بست و در حالی که به سوی من می آمد گفت: -راستش داشتم دنبالتون میگشتم که این جویبار قشنگ توجه من رو به خودش جلب کرد،همینطور کنار جویبار نشسته بودم که صدای گریه ای رو شنیدم....نگران شدم و همینطور کنجکاو که بدونم کی داره گریه میکنه....بنابر این کمکم پیش اومدم تا به شما رسیدم و دیدم دارین گریه میکنین و حالا هم که اینجام.... -پس چرا وقتی اومدین صدام نکردین؟؟آخه وقتی دیدمتون خیلی شکه شدم.... -چون خیلی مظلومانه داشتی اشک میریختی...راستش نمیخواستم خلوتت رو بهم بزنم... من هم لبخندی زدم و در حالی که هر دو به جویبار نگاه میکردیم از او پرسیدم: -حالا با من چیکار داشتین؟؟؟ -می بینی اینقدر ازم سوال پرسیدی که یادم رفت بگم باهات چی کار دارم،راستش از کار خانواده هامون خیلی حیرت کردم،هیچ جایی نیست که اونا نگشته باشن،قسمتی از زمین نیست که نکنده باشن،من فکر میکنم موضوع گنج سر کاریه!!!تو چی فکر میکنی؟؟ من در حالی که با خود فکر میکردم به امیر گفتم: -نمیدونم ،اما فکر نمی کنم که سر کاری باشه،هم من و هم تو میدونیم که پدر بزرگ هیج وقت یک همچنین دروغی رو به ما نمیگه... -حق با توئه ، به نظرت باید چیکار کرد؟؟ -من که میگم اگر گنجی هم باشه این آدم های حریص پیدایش میکنن. -راست میگی،ولی به نظرت تکلیف این همه انار چی میشه،تا وقتی که مش قربون باغبون اینجا بود با این انار ها یه کاری میکرد ولی حالا که به رحمت خدا رفته ما باید یه فکری واسش بکنیم،ببینم تو فکری نداری؟؟؟ - راستش چی بگم،من قبلا هم در مورد این موضوع فکر کرده بودم،من فکر میکنم اگر با این انار ها،مثلا رب،شربت و ... درست کنیم یا همینطوری بفروشیمش پول خوبی میشه ازش در آورد،نظرت چیه؟؟ در این لحظه دیدم که امیر در خود فرو رفته و خیره به من فکر میکند،راستش تعجب کرده بودم و کنجکاوانه از او پرسیدم: -پسر دایی...پسر دایی...چیزی شده؟؟شما با نظر من موافق نیستین؟؟یا شایدم نظر دیگه ای دارین!!!؟؟ -نه..نه...نظرت خیلی خوبه...ولی فکر کنم فهمیدم گنج چیه!!!!!!! با شنیدن ای جمله از امیر شگفت زده پرسیدم: -خب کجاست؟؟؟ من یه عذر خواهی به همتون بدهکارم... از متن قبلی اعتراض های زیادی داشتم و حالا اومدم که جبران کنم... این متن قسمت دوم داستانمه اما چون داستانم یکم زیاده مجبورم در سه یا چهار قسمت تمومش کنم... راستش این متن هم رمز داره که رمز رو به دوستانی که لینک شدن دادم ولی اگر کسی هست که رمز رو بهش ندادم حتما بهم اطلاع بده تا رمز رو در اختیارش بذارم... ارثیه ی پدر بزرگ مادر بزرگ در حین عصبانیت با لحنی آرام به من و دیگر دختر ها گفت: -پاشین دخترا،تا شما وسایل ناهار رو آماده کنید من هم چند کلومی با بچه هام حرف بزنم. و بدین ترتیب من به همراه خواهرم و دختر های خاله شهین و دایی اصغر و شیوا عروس دایی اکبر و دو عروس خاله شهناز،ساناز و ساجده که خواهر هم بودند و بر خلاف شیوا عروس دایی اکبر بویی از مهربانی و خوش قلبی نبرده بودند باهم به آشز خانه رفتیم. خلاصه آن روز هر طور که بود با گوشه کنایه های خاله ها و دایی هایم و همینطور چشم غره هایشان پایان یافت. به گفته ی مادرم،مادر بزرگ در آن روز تنها بچه هایش را نصیحت میکند و میگوید پدر بزرگ حتما برای کاری که کرده دلیل قانع کننده ای داشته و میگوید اگر با من و خانواده ام رفتار بدی داشته باشند هیچ وقت فرزندانش را نمیبخشد و دیگر با آنان کاری ندارد. و این شد که از آن روز به بعد حرف و حدیث پشت سر من و خانواده ام شروع شد. عده ای میگفتند من و مادرم پدر بزرگ را وادار به انجام این کار کردیم و عده ای دیگر میگفتند وصیت نامه ساختگی است ولی با مشاهده ی مدارک که اثبات میکرد این حرف دروغ است این شایعه پیشرفتی نکرد اما در مورد اولی تقریبا همه به درستی این موضوع یقین داشتند. گاهی اوقات وقتی با خودم فکر میکنم میبینم پدر بزرگ کمی بیراه ارثیه را تقسیم کرده است. راستش پدر بزرگ ۳ باغ خیلی بزرگ داشت،دو باغ انار دانه سفید که به آن باغ انار سفید میگفتند و یک باغ انار دانه سرخ که از دو باغ دیگر بزرگتر بود و تقریبا به دو هکتار میرسید و اگر دو باغ انار سفید را روی هم بگذاریم باز هم به اندازه ی باغ انار سرخ وسعت ندارند. پدر بزرگ از آن دو باغ نفری دو دانگ به هر کدام از فرزندانش بخشیده بود و دو دانگ هم از همان باغ به همسرش و آن باغ انار سرخ را تماما به اسم من کرده بود و به گفته ی خودش در وصیت نامه چون پدر بزرگ در چند ماه آخر عمرش افتاده شده بود و هیچ یک از فرزندانش حاضر به پرستاری از او نشده بودند و تنها من به همراه مادر بزرگ از پدر بزرگ مراقبت میکردیم،خواسته تا با دادن این ارثیه از من قدر دانی کند. راستش در فامیل وقتی خاله ها و دایی هایم دیدند با حرف و حدیث و شایعه کاری از پیش نمیرود و من حاضر به تسلیم نیستم تصمیم گرفتند از راه دیگری وارد شوند،راستش یک روز که به همراه مادرم به خانه ی خاله شهین رفته بودیم تا اندازه ام را بگیرد و برایم لباس بدوزد،خاله به مادرم گفت: -شهلا جون ما که نباید به واو به واو وصیت نامه عمل کنیم،حالا آقاجون یه چیزی گفته و ما هم یه چیزی شنیدیم،میدونی که همه میگن اگر قسمتی از وصیت نامه قابل اجرا نباشه میشه به اون عمل نکرد،میتونیم باغ رو تقسیم کنیم تا همه به طور مساوی سهم بگیرن،مطمئنم که تو هم موافقی... در این لحظه مادرم در حالی که قری به سر و گردن میداد خطاب به خاله ام گفت: -نه آبجی شهین،درسته که میگن میشه قسمتی از وصیت نامه رو اجرا نکرد،ولی پریسا که باغ رو واسه خودش نمیخواد میخواد اونو اهدا کنه به بچه های بی سرپرست،میخواد اونجا رو بسازه با همه ی امکانات و بعدش بده به بهزیستی ، فکر کنم این راه از اونی که شما میگی بهتر باشه... راستش من که از حاضر جوابی مادرم لذت میبردم ناگهان با دیدن چهره ی ثابت از حیرت و تعجب و خشم که در صورت قرمز خاله که بی شباهت به لبو نبود مرا به خنده واداشت. بعد از خاله شهین ما همین حرفها را از دایی اکبر هم شنیدیم و همینطور از خاله شهناز،و مادرم هر بار جواب دندان شکنی به آنها میداد.و تنها در این میان تنها کسانی که از کار من استقبال کردند پسر داییم امیر و زن داداش مهربانش شیوا بودند. خلاصه وقتی خاله ها و دایی هایم از این راه هم نتوانستند مرا حاضر به تسلیم کنند تصمیم گرفتند به خانواده ی ما نزدیک شوند. آن روز را هیچ وقت یادم نمیرود که خاله شهناز با پسر سومیش وحید که بی شباهت به بشکه نفت نبود به خانه ی ما آمدند آن هم به قصد خواستگاری!!!! .... «بقیه در ادامه مطلب» ببینم نمیخواین برام شعر تولد تولد بخونین تا شمعهامو فوت کنم فووووووووووووووووووووت فووووووووووووووووت فوووووووت فوووت حالا بفرمایین کیک این کیک خوردن داره هاااااااااااااا واااااااااااااااااااااای اینهمه کادووووو مال منه اینا رو دوستای گلم آوردن؟ یعنی چی میتونه تو این کادو ها باشه؟ حالا نوبت عکسه میخوام از دوستای گلم عکس یادگاری بگیرم همه باهم بگین «سیب» حالا دیگه شادی کنید .دست بزنید. حالا دیگه ۱۸ ساله شدم منتظرتونم امیدوارم به همتون خوش گذشته باشه از اینکه اومدین ممنونم بای بای سلام امیدوارم از دکلمه هایی که نوشتم خوشتون بیاد...
ای کاش همیشه بهار بود و همه زندگی را مانند شکوفه ها درختان و پرندگان آغاز میکردند وبا امیدی دوباره زندگی از سر میگرفتند اما هیهات که سرنوشت آدمیان عکس این است و با آغاز هر بهار سالی از زندگیشان میگذرد و از امیدشان به زندگی میکاهد.... ای کاش... ای کاش... مانند پرنده بال داشتم... مانند کوه استقامت... تا می توانستم با بال خود از بدی ها پرواز کنم وبا استقامتم با خطر که مانند دیویست بجنگم و پشتش را بر خاک بمالم و ای کاش مانند درخت بودم تا هر کس از بودنم در دنیا سود می جست اما چه سود خود را در اندوه غوطه ور سازم تنها با لفظ ای کاش...... سوفیا
بیگانه ام اما..... آشنا در جمعم اما .....خموش و بی صدا می خندم به ظاهر اما.....باطنم گریان چرا بیگانه....... چرا خموش و بی صدا....... چرا میگریم و ظاهرم خندان ........ چرا....چرا..... روزی داشتم شوق دیدار شوق دوست شوق و امید پیوستن با او اما هیهات و چه سود که پرپر شد و امیدم را تبدیل به یآس آرزو کرد آرزویی دست نیافتنی اما شیرین که در خلوت تنهاییم خموش و بی صدا می گریم و به شکوفه ی پرپر شده ی آرزویم فکر می کنم اما چه سود که او دیگر در کنارم نیست تا دست نیازم را بگیرد... سوفیا
مجاهد نستوه شاعر : غلامرضا سازگار (میثم)
من و جدایی خون و خدا خدا نکند من و ندیدن کرب و بلا خدا نکند گناه کارم و مهر تو را به دل دارم حسینیه همه پشت و پناه نوکر توست بهار زندگیم مجلس محرم توست برای اشک محرم دعا کنم یک سال تمام عمر به عشق تو زندگی کردم بهشت هم به وجود تو دلربا زیباست
نجوا آزادگی شرافت مردان عاشق است بیچاره من اسیرم و آزاده نیستم من مستحق سرزنشم خاک بر سرم ذکرم زبانی است که دلداده نیستم تو بخوان:عشق.ادب.کرب وبلا احادیث زیبای محرم ۲-پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله در ضمن حدیث بلندى میفرماید: کربلا پاک ترین بقعه روى زمین و از نظر احترام بزرگترین بقعهها است والحق که کربلا از بساط هاى بهشت است. ۳-حضرت على علیه السلام روزى گذرش از کربلا افتاد و فرمود: اینجا قربانگاه عاشقان و مشهد شهیدان است شهیدانى که نه شهداى گذشته و نه شهداى آینده به پاى آنها نمىرسند. ۴- امیرالمومنین علیه السلام خطاب به خاک کربلا فرمود: چه خوشبویى اى خاک! در روز قیامت قومى از تو به پا خیزند که بدون حساب و بى درنگ به بهشت روند. ۵-امام سجاد علیه السلام فرمود: زمین کربلا در روز رستاخیز، چون ستاره مرواریدى مىدرخشد و ندا مىدهد که من زمین مقدس خدایم، زمین پاک و مبارکى که پیشواى شهیدان و سالار جوانان بهشت را در بر گرفته است. ۶-امام صادق علیه السلام فرمود: کربلا از خاک بیت المقدس است. ۷-امام صادق علیه السلام فرمود: سرزمین کربلا و آب فرات، اولین زمین و نخستین آبى بودند که خداوند متعال به آنها قداست و شرافت بخشید. ۸-امام صادق علیه السلام فرمود: هیچ پیامبرى در آسمانها و زمین نیست مگر این که مىخواهند خداوند متعال به آنان رخصت دهد تا به زیارت امام حسین علیه السلام مشرف شوند، چنین است که گروهى به کربلا فرود آیند و گروهى از آنجا عروج کنند. ۹- امام صادق علیه السلام فرمود: هیچ فرشتهاى در آسمانها و زمین نیست مگر این که مىخواهد خداوند متعال به او رخصت دهد تا به زیارت امام حسین علیه السلام مشرف شود، چنین است که همواره فوجى از فرشتگان به کربلا فرود آیند و فوجى دیگرعروج کنند و از آنجا اوج گیرند. ۱۰- امام صادق علیه السلام فرمود: جایگاه قبر امام حسین علیه السلام درى از درهاى بهشت است.
ادامه مطلب

![]()
![]()
ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مي گه: لوله آب. ![]()
دومي :کجا ميخواد بره بليط دست منه . ![]()
![]()
![]()
عموت رفته زن عموت رو گرفته...
حتي خود من، اومدم مادرت رو گرفتم![]()
![]()
پ ن:دوستان آهنگ رو عوض کردم...خیلی کوتاهه...ولی دوسش دارم...بهش گوش بدین...بد نیست...
ادامه مطلب

ادامه مطلب
ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
ادامه مطلب
ادامه مطلب

![]()
![]()
![]()
...هر روز امتحان دارم
..سعی میکنم که دیگه یه همچین موردی پیش نیاد...![]()
![]()
![]()
...درسته با وبم همخونی نداشت
...ولی برای دل خودم گذاشته بودمش...![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
![]()

![]()
![]()

![]()



ادامه مطلب
![]()
![]()



ادامه مطلب



![]()

![]()




![]()

ادامه مطلب




![]()
![[تصویر: sh%20%282%29.gif]](http://forum.suma.ir/images/sheklak/sh%20%282%29.gif)
ادامه مطلب

تولد.تولد تولدم مبارک![]()

اینم کیک تولد![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

حالادیگه نوبتی هم باشه نوبت کادوئه![]()

![]()
![]()
![]()
![]()








![]()
![]()
![]()






![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()



من آن مجاهد نستوه خردسال اسیرم
که شمع محفل آزادگى ات روی منیرم
پیام خون خدا خیزد از زبان خموشم
که سید الشهداء را به شهر شام سفیرم
رخم کبود ز سیلى به چشم دوست چراغم
قدم کمان ز فراق و به قلب خصم چو تیرم
پناه هفت سپهرم، که گفت دخت یتیمم؟
شفیعه دو سرایم، که خوانده طفل صغیرم؟
عزیز فاطمه هستم ز عزتم نشود کم
اگر چه در دل شب گوشه خرابه بمیرم
چه باک اگر به سنگم زنند، نخلم کمالم
چه غم زسلسله روبهان ، که دختر شیرم
مرا به شام نبینید در لباس اسارت
که تا خداست خدا ، بر تمام خلق امیرم
پیام آور خون شهید تا صف حشرم
ز سیدالشهداء باشد این مقام خطیرم
عدو به چشم حقارت نظاره کرد به حالم
خبر نداشت که حتی فرشته نیست نظیرم
یزید داد مرا جا به روی خاک خرابه
به عزم آن که شمارد میان خلق ، حقیرم
کجاست تا نگرد در همین خرابه زعزت
پناه طفل صغیر و مطاف شیخ کبیرم؟
به سن کوچک من منگرید کامدم این جا
نه دست زائر خود، بلکه دست خلق بگیرم
اگر چه آمده مشهور نام من به رقیه
به سان فاطمه در عزت و جلال ، شهیرم
قسم به دامن پاک حسین پرور زهرا
که من عزیزم و ذلت ز هیچ کس نپذیرم
خدا گواست کتک خوردم التماس نکردم
مگر نه دختر ناموس کردگار قدیرم
زسوز سینه من گل کند کلام تو (میثم)
سروده های تو باشد ترانه هاى صغیرم

از اینکه بی تو شوم مبتلا خدا نکند
من و محبت غیر شما خدا نکند
به غیر محفل تو هر کجا خدا نکند
به جز این تکیه ها هرکجا خدا نکند
من و نبودن اهل بکاء خدا نکند
که محشر از تو نباشم جدا ، خدا نکند
بهشت بی گل روی شما خدا نکند
مینویسم باران؛ تو بخوان گریهی ابر
مینویسم اندوه؛ تو بخوان یک دلِ پُر
مینویسم ویران؛ تو بخوان غصه پرپر شدن یک گل سرخ
تو بخوان باغ شقایق در خون
مینویسم هجرت؛ تو بخوان راه ز خود تا به خدا
مینویسم هجران؛ تو بخوان جادهای بیپایان
مینویسم زینب؛ تو بخوان صبر حیا دارد از او
مینویسم حیدر؛ تو بخوان سروِ شکسته، اکبر
تو بخوان نیزه و تیر و اصغر
تو بخوان مشک و رشادت عباس
تو بخوان زینبِ کرارِ علی
تو بخوان ام بنین
مینویسم ایثار؛ تو بخوان خیمه و آتش، ایمان
تو بخوان کودک و لیلا، قرآن
تو بخوان محو ولایت گشتن
تو بخوان مهر و ادب
تو بخوان حر ریاحی
تو بخوان روز بلا
مینویسم خفتن؛ تو بخوان کودک شش ماهه به خون
تو بخوان اکبر دلداده به خاک
تو بخوان ساقی تشنه در آب
مینویسم ای وای؛ تو بخوان حیرت زینب، هرگز
تو بخوان ماه دو عالم بیسر
تو بخوان دشمنی آل رسول
تو بخوان نامهی ننگین بشر
مینویسم مهمان؛ تو بخوان رسم نوازشگری کوفه و شام
تو بخوان گریه و مسلم، هانی
تو بخوان کاش نیایی مولا
مینویسم مهدی؛ تو بخوان منتقم آل علی
مینویسم دورم؛ تو بخوان پر گنه و رو سیهم
مینویسم بطَلب؛ تو بخوان مهر علی در دل توست
تو بخوان ذکر حسین بر لب توست
تو بخوان فاطمه در روز شفاعت با توست
مینویسم قاسم؛
مینویسم عباس؛
مینویسم طاقت، صبر، وفا؛
مینویسم زینب؛
مینویسم یاران؛
مینویسم لیلا؛
مینویسم اما
تو بخوان : عشق، ادب، کرب و بلا
| Design By : Mihantheme |




